|
چرا رفتی تو
ازچشام بخون
از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من
یه کلبه از عشق واسه تو ساختم من
بازم شب شد و این دل بیقرار
سکوت عجیبی دارد اینجا دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایی که ... با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت، وقتی بلند بلند می خوانمت تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ... کاش اینجا بودی، درست روبروی من! سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم. ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند وگناهم رادوست داشتن تو اعلام كردو پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنارچوبه يه دارازمن خواستند تاآخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم نمي دانم چرا ماانسانها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد و مي دانيم روزي بسته خواهد شد وقتی که دیگر نبود،من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند، و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم. مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتاســــت مــــن عــــشق را از درخــــت آمــــوختــــه ام نه!نرو!صبر کن اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را براي پرستش
تونمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشمات چشمای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده ولی می دونم تو آسمونا قصه ما رو یکی شنیده تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشمات چشمای سیات زنجیر دلت دستامو بسته
بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم تو غمار زندگیمون تو نباشی من می بازم اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردا دوست دارم دوست دارم توی دنیا تو رو دارم مثل آسمون که تنها امیدش چند تا ستارس دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس از سر انگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش هر نگاه عاشق تو غزل آبیه خواهش جاده های مهربونی میگذره از تو نگاهت روشنه شبای تارم با خیال روی ماهت
|